ببوسیدم زمین را سجده کردم که یعنی چون زمینم مست و مدهوش
1237
شنو پندی ز من ای یار خوش کیش به خون دل برآید کار درویش
یقین می دان مجیب و مستجابست دعای سوخته درویش دل ریش
چو آن سلطان بی چون را بدیدی غنی گشتی رهیدی از کم و بیش
چو اسماعیل قربان شو در این عشق ولی را بنده شو گر نیستی میش
چو پختی در هوای شمس تبریز از این خامان بیهوده میندیش
1238
امروز خوش است دل که تو دوش خون دل ما بخورده ای نوش
ای دوش نموده روی چون ماه و امروز هزار شکل و روپوش
دل سجده کنان به پیش آن چشم جان حلقه شده به پیش آن گوش
هر لحظه اشارتی که هش دار هش می خواهی ز مرد بی هوش
سرنای توام مرا تو گویی من در تو فرودمم تو مخروش
از بیم تو گشته شیر گربه در خاک خزیده صبر چون موش
هر ذره کنار اگر گشاید خورشید نگنجد اندر آغوش
خورشید چو شد تو را خریدار ای ذره به نقد نسیه بفروش
باقی غزل مگو که حیفست ما در گفتار و دوست خاموش
لیکن چه کنم که رسم کهنه ست دریا خاموش و موج در جوش
1239
ای خواجه تو عاقلانه می باش چون بی خبری ز شور اوباش
لطیفه های ورزشی...
ما را در سایت لطیفه های ورزشی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: zahra
بازدید: 220
تاريخ: چهارشنبه
8 خرداد
1392 ساعت: 13:52